..:: عشق يعني با جهان بيگانگى ::..
..:: عشق يعني با جهان بيگانگى ::..
سلام خدا سلام منم پوریا همون نوزاد 21 سال پیش همون که با تولدش برات گریه کرد همون که پاک بود مثل قرآن من همونم که شیر مادر رو به خاطرش به وجود آوردی من همونم که کمکش کردی که بزرگ شه پا بگیره بعدش هم تورو کرد فراموش ای مهربون خدا ای آموزگار و آفریدگارم ای راه برنده من ای پر احساس تر از باران با محبت تر از مادر فقط تویی که بی دریغ عاشقی ای عاشق بی ادعا اگه یه بار به دوستام کم محلی می کردم نگام هم نمی کردن اما تو حتا به روم نمی یاری بی دریغ عطا می کنی یه موقع دلم از نداده هات می گرفت اما بعد یه مدت می دیدم عجب شری رو اسرار می کردم واقعا ممنون که انقدر خوبی خدا جون حالا این پوریای بی معرفت از خدای با معرفت یه خواسته داره خدا اجازه هست بگه میدونم که خودت دوست داری بگم ولی چطور بگم؟؟؟ اگه بگم دوست دارم بر آورده شه ولی امان از دست ........ میگم چون دوستم داری میگم چون دوست دارم میگم چون دوسش دارم میگم چون تو دوسش داری وای خدا کی میاد؟؟؟؟؟ آخه تا کی؟؟؟؟؟ پس کی میاد این سرور؟؟؟؟ کی میاد این بهار همیشگی؟؟؟؟؟ تو که منو دوست داری پس چرا اینطوری؟؟؟؟؟ مهربونم کمکم کن کمک کن که زودتر بیاد دوست دارم می دونم که می دونی پوریا جعفری


تاریخ: پنج شنبه 22 ارديبهشت 1390,
ارسال توسط پوریا

 

ای کـاش می شد دوست داشــتن رو فریاد زد
ای کــاش می شد گفتن خوبی ها رو فریاد زد
ای کــاش می شد اسمهای خــوب رو فریاد زد
ای کـــاش می شد با صـــدای بلنــــد فریاد زد
ای کاش می شد زنــــــــــــــــدگی روفریاد زد
ای کــاش می شد با صدای بلند گریـــــــه کرد
ای کاش این همه ای کاش ها نبــــــــــــــــود

پوریا جعفری




تاریخ: جمعه 9 ارديبهشت 1390,
ارسال توسط پوریا

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .

همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !

عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .

آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟

خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد




تاریخ: دو شنبه 22 فروردين 1390,
ارسال توسط پوریا

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 43
بازدید کل : 1104
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 2
تعداد آنلاین : 5