ای کـاش می شد دوست داشــتن رو فریاد زد
ای کــاش می شد گفتن خوبی ها رو فریاد زد
ای کــاش می شد اسمهای خــوب رو فریاد زد
ای کـــاش می شد با صـــدای بلنــــد فریاد زد
ای کاش می شد زنــــــــــــــــدگی روفریاد زد
ای کــاش می شد با صدای بلند گریـــــــه کرد
ای کاش این همه ای کاش ها نبــــــــــــــــود
پوریا جعفری
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند !
عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم .
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند .
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند .
آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند ، باآنکه همه چیزشان یکسان است ؟
خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند .
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد
صفحه قبل 1 صفحه بعد
